رادین مامان و بابا

نایت اسکین

 

نایت اسکین



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:00 | شنبه 15 بهمن 1390 توسط مامانی و بابایی

 

رادین جونم تولدت مبارک

انشالله 120 ساله بشی عزیز مامان

امیدوارم بهت خوش گذشته باشه و جشن به یاد ماندنی برات بوده باشه .

این جشن تولدت به روایت تصویر

 

میز پذیرایی

 

قیافه اخمو رادین در شروع جشن ناراحت

 

هم چنان اصرار بر ادامه اخم....

عمو موسیقی

بازی گروهی بچه ها

وای حالا این شد یه چیزی نیشخند  همه رو میخوام خودم بخورم بغل

 

گفتم خودم تنهایی...عصبانی

 

آیلین کوچکترین مهمان رادین

وای هوراهورا

 

حالا شد یه چیزی چشمک

رقص چاقوی دوستای رادین

 

اولین مهمان خانه جدید رادین

کادوی تولد رادین

اولین مسافر کامیون رادین

 

مرسی داداشی که هوای منو داری تولدت مبارک باشه انشالله تولد 120 سالگی ماچ

م



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:23 | پنجشنبه 28 فروردين 1393 توسط مامانی و بابایی

سلام

الان من دارم خاطرات عید یه مرد رو مینویسم خاطرات یه مرد سه سالهچشمک

سال ٩٢ هم با تمام خوبیها و بدیها سختی ها و راحتی ها گذشت من و بابات یک سال پیرتر شدیم و تو گل پسرم و خواهرت یک سال جوانتر .از خدا میخواهم همیشه شاد و موفق باشید.

امیدوارم سال های سال در کنار هم با خوبی و خوشی طی کنیم ومن خاطرات عید خانوادمون رو در کنار خاطرات تو  گل پسر نازم ثبت کنم و بنویسم.

انشالله سال ٩٣ سالی سرشار از موفقیت و شادی و بهروزی برای همه آدمها و  تو گل پسر نازم و خانوادمون باشه. انشالله

 

خاطرات عید ٩٣ رادین به روایت تصویر

 

 

بهار پر طراوت گیلان

 

رادین لحظاتی پس از سال تحویل

 

یه خرابکاری کوچولو (خراب کردن مترسک باغچه عزیز جون)

 

حالا چیکار کنم گریه

ا

خودم به جای مترسک میشینم تو مزرعه نیشخند

رادین و قو سواری تو دریاچه

بلاخره رادین و آیلین رو تونستم یه جا گیر بیارم و عکس بگیرم قلب 

 

امسال عید همش از عکس گرفتن فراری بودی و کلی سر عکس گرفتن اذیتم کردی کلافه

 

دست از سر من بر نمیدارین آغا (تلفظ رادینی) نمیخوام عکس بگیرم  عصبانی 

رادین تو هوای آزاد یه دل سیر دوچرخه سواری کرد  و کلی خوش گذروند هورا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:47 | پنجشنبه 28 فروردين 1393 توسط مامانی و بابایی

سلام مرد کوچک

خدا را شکر روزها میگذرند و تو بزرگتر و بزرگتر میشی، فهمیده تر و آقاتر

کمک دست و مامان و حامی درجه اول مامانچشمک

این روزها هر روز صبح زود پا میشی و مثل یک آدم بزرگ صبحانه میخوری و آماده میشی و میری مهد کودک.

خدا روشکر خوب خو گرفتی با محیط مهد، مربی و مدیرت هم از تو خیلی راضی هستند مربیت میگه داشته باشم صد تا از این بچه هافرشته قربونت برم فرشته کوچولوی من

تو مهد خدا رو شکر خورد و خوراکت هم به راه شده با بچه ها که غذا میخوری اشتهات بیشتر باز میشه و همه پکیج غذایی رو که برات میذارم میخوری و میای خونه به من نشون میدی و با افتخار میگی همه رو خوردمنیشخند راستی هر روز باید برات دسر هم درست کنم مربیت میگه وقتی غذات تموم میشه میگی دسرمو بده دیگه منتظر وای به روزی که مامان وقت نکنه برات دسر هم درست کنه ناراحت

راستی آیلین رو هم با تو میبرم مهد یه روز اومدی خونه ازت پرسیدم از آبجی مواظبت کردی

گفتی :  آبجی منو کشت آبروی منو برد تمون شد رفت

گفتم آخه چرا ؟

گفتی: تو مهد پی پی کرده آبروی منو برده

وای منو بگو از خنده روده بر شده بودم خنده

 

 

رادین و آیلین در حال تماشای تلویزیون

 

 

رادین مواظب آبجیقلب

 

 

مامانی رادین جای منو اشغال کرده کلافه

 

رادین و آیلین در صلح و آرامشتشویق

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:53 | جمعه 9 اسفند 1392 توسط مامانی و بابایی

سلام

مرد کوچک من

 عزیز دلم تو تونستی با خواهرت به خوبی کنار بیایی و آیلین رو به عنوان جزیی از زندگی خودت بپذیری و  این درک رو پیدا کنی که باید از خواهرت مواظبت کنی و هواشو داشته باشی.

 من به تو افتخار میکنم عزیز دلم

 

رادین دیگه خیلی مواظبه آبجیه چشمک

 

بعصی مواقع دیگه نمیتونه جلوی کنجکاویشو بگیره دیگه خجالت

رادین در هوای پاک شمال مشغول خاک بازی

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:30 | پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط مامانی و بابایی

سلام

از اول آدر ماه سال ٩٢ داری مهد کودک پژوهشگاه مامانی میری

تو مهد همه از تو خوششون میاد و بهت میگن آقای دکتر (رادین کوچولو!)چشمک

این اصطلاحییه که تو مهد بهت میگن مرد کوچک

میدونی نظر مربی در مورد تو  چیه ؟

 میگه مارک آقایی روی رادینه!

من خیلی خوشحالم که تربیت تو تا الان خوب بوده و امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و باعث افتخار من و بابات باشیماچقلب

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:18 | سه شنبه 19 آذر 1392 توسط مامانی و بابایی

سلام

قند عسل مامان این روزها یه کم به هم ریختی آخه داری با اولین و بزرگترین مشکلی که تو زندگی باهاش برخورد کردی دست و پنجه نرم میکنی

آره عسلکم امروز هفتمین روزیه که خواهر تو به دنیا اومده و درک و فهم این موضوع برات خیلی سخته و من وبابات کاملا این موضوع رو درک میکنیم و سعی میکنیم آروم آروم تو رو با این موضوع وفق بدیم

تو پسر کاملا فهمیده ای هستی و من مطمین هستم به زودی نه تنها با این موضوع به راحتی کنار میای بلکه از اینکه آیلین در کنار ماست خوشحال هم خواهی بود

این هم عکس آیلین خواهر رادین

 

 

فکر نکنین رادین به خاطر اینکه آیلین بغل مامانه گریه میکنه نه؟؟!!!!

دیدین گفتم رادین داره  بوسش میکنه میخوابونه و با آبجی بازی میکنه؟!! (رادین در مراحل اولیه پذیرش ایلین)

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:32 | دوشنبه 20 آبان 1392 توسط مامانی و بابایی

سلام

واقعا زبان یه مادر قاصره از به جا آوردن شکر خدا

میدونی برای چی پسرم، برای این همه نعمت که آدم  باورش نمیشه

هر لحظه که میبینمت هر کاری که میکنی و هر جمله ای که میگی و هر شیرین کاری که میکنی منو غرق در وجد و شادی میکنه و باورم نمیشه که خدا اینقدر منو دوست داشته که تو رو به من هدیه داده واقعا خدایا شکرت

رادین جان تو واقعا پسر فهمیده و با هوشی هستی و کارهات و حرفهات اصلا با سنت تطابق نداره و خیلی بیشتر از سنت میفهمی خدا رو شکر هزار مرتبه شکر

خیلی مواظب من هستی و اگه یه لحظه حالم خوب نباشه میای میگی چیه مامان حوبی ؟دحتر بیداد؟

از جمله های بانمکی که به کار میبری سعی میکنم تا اونجایی که حافظم یاری میکنه برات ثبت کنم

یه ذله ق کنم ( یه کم نگاه کنم)

 یه وقتهایی که تو فکر فرو بری و غافل بشی که مامان کجاست یهویی میای دونبالم و وقتی پیدام کردی با خنده میگی   (فک کرذم اینجا نیستی)

 هر چی که میبینی و خوشت میایی میپرسی (اینو کی حریده؟! ) 

  و بعدش میپرسی واسه کی حریده؟ میدونی دوست داری چی بشنوی ؟؟؟؟

دوست داری من بگم بابایی خریده واسه رادین خریده!

اینو دوح ندارم (اینو دوست ندارم)

قهلی مامان  (قهری مامان)

بیا آشتی نه قهل نکن

نتلس مامان من اینجایم دادین اینجایه نتلس

ببین لاله اذیت میکنه ببین (با صدای بلند و لحنی کاملا حق به جانب حتی اگه مقصر خودت باشی!)

ممیدونم مامان من ممیدونم (نمیدونم مامان نمیدونم)

 

و خیلی جمله های دیگه که الان حصور ذهن ندارم

در ادامه کلمات جدیدی که کاملا یاد گرفتی و میتونی بخونی رو برات میگذارم  به امید اینکه وقتی انشاالله آدم موفقی شدی بدونی شروع یادگیریت از کجا بوده و این عکس ها برات خاطره انگیز باشه

الان تقریبا ٤٢ تا کلمه را به راحتی میتونی بخونی (البته بدون دیدن تصویرش)

تو هر کدوم هم یه کم شک داشته باشی میگی

 میمحمت یه ذله ق کنم (بیزحمت یه ذره نگاه کنم)

 

 

 

 

 

این سه تا رو بلدی ولی اصلا دوستشون نداری و تا میبینی میندازی اون ور و میگی دوح ندارم

 

 

جدیدا خیلی به دفتر و مداد و نوشتن و خوندن علاقه نشون میدی واسه همین وقتی رفتیم برای خاله خرید لوازم التحریر واسه تو هم لوازم اتحریر خریدیم

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:54 | دوشنبه 11 شهريور 1392 توسط مامانی و بابایی

 با سلام

رادین علاقه شدیدی به آنا داره از بس زنگ زد و گریه کرد و گفت آنا میخوام که بلاخره آنا مجبور شد پا شه و بیاد

سه روز تعطیلات ماه رمصان رو (١٩-٢٠و ٢١) رو انا و دایی ابراهیم و زندایی و آسنا و خاله اکرم اومدن پیش ما

وای که چقدر خوشحال شدیم خاله سهیلا هم که پیش ما مونده بود کلی خوشحال شد

این لباس پلیس رادینه که آنا براش از سوریه خریده بودم الان اندازش خوبه پوشونمدش و آنا کلی ذوق کرد

 

 

  رادین کلی دلبری کرد تیپ زد و آنا براش قربون صدقه میرفت

 

 

  و این هم یک ژست ماهرانه؟؟!!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:25 | شنبه 26 مرداد 1392 توسط مامانی و بابایی

سلام رادین مامان

از روز ١٧ مرداد  تعطیلات تابستانی بابایی شروع شد ولی به خاطر وضعیت خاص من و برای اینکه خدایی نکرده خواهرت اذیت نشه جایی نرفتیم ولی همش از تبریز و شمال به ما زنگ میزدن که چرا نمیاین  آروم آروم پاشین بیاین و ......................

خلاصه بعد از بحث و بررسی زیاد تصمیم گرفتیم با احتیاط زیاد تو مسیر بریم شمال؟!

و خلاصه ما رفتیم شمال و مادر جون رادین کلی برای ما و نوش و نوه تو راهیش مایه گذاشت و تا جا داشت ناز مارو خرید و به ما رسیدگی کرد.

البته ناگفته نماند که خاله سهیلا تو این سفر خیلی به من و تو کمک کرد و اصلا نذاشت هیچ کدوم از کار های تو رو من انجام بدم و  خلاصه همه دست به دست هم دادند تا سفر خوشی را داشته باشیم .

به تو و خاله سهیلا هم خوش گذشت و کلی با مرغ و جوجه ها بازی کردین و کلی گشتین و خوش گذروندین.

هر روز صبح هم با نون داغ و خوشمزه ای که مادر بزرگ رادین درست میکرد صبحانه مفصلی میخوردیم.

 

 عزیز جون رادین در حال درست کردن نونو

 

 

نونوی کوچولو و  آماده شده برای  رادین



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:04 | شنبه 26 مرداد 1392 توسط مامانی و بابایی

سلام گل پسر نازم

امسال هم مثل سال پیش روز ٢٠ فروردین که یکی از بهترین روزهای خداست جشن تولد دو سالگیتو گرفتیم البته به صورت خصوصی چون خونمون کوچیک بود ولی به امید خدا امسال میخوام برات یه جشن تولد بزرگ بگیرم.

روز ٢١ فروردین رفتیم آتلیه و برات کلی عکس های خوشگل گرفتیم.

هفته بعدش عکسهات آماده بود ولی من تاالان موفق نشدم عکس هاتو بزارم تو وبلاگت میدونی چرا؟؟!سوال

در جریان اسباب کشی به منزل جدید آقا رادین به مامان کمک کرد و دفترچه یادداشت مامانی رو جا داد تو جا سی دی لب تاب مامان و یگه سی دی از ائن روز کار نمیکنه تازه اومدی و به من میگی بیا بیا مامان ببین ممک میکنم؟؟!!!

خلاصه این ممک کردن رادین باعث شد که من تا الان معطل درست شدن لب تاپم هستم تا عکس هاتو بذارم تو وبلاگت فعلا این عکس رو که بابات با موبایلش تو آتلیه انداخته میذارم تا بعدا

 

 این هم یه عکس از مراسم تولدت توخونه

رادین در حال تست کیک تولدش!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:04 | شنبه 12 مرداد 1392 توسط مامانی و بابایی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ









mouse code|mouse code

كد ماوس